تبليغاتX
.......دختری عاشق اما

.......دختری عاشق اما

توروخدا بزارین زندگیمو کنم اینقدر تهدیدم نکنین من به کسی کاری ندارم پشته سره کسی هم حرفی نزدم این آخرین مطلبه من توی وبلاگه من دیگه توی این وبلاگ نمیام اگه بعد این پیام کسی چیزی نوشت بدونین من نیستم توروخدا ولم کنین
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 13:5  توسط fatigraph  | 

مرگ یک مرد

مرد، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش،
کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید روی تنش،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش.

خیابان ساکت بود،
فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد.
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود، دستهایش سردتر،
مچاله تر شد، باید زودتر خوابش میبرد.

صدای گام هایی آمد و .. رفت،
مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش.
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد، شاید مسخره اش می کردند،
مرد غرور داشت هنوز، و عشق هم داشت،
معشوقه هم داشت، فاطمه، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر.

گفته بود: - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود.

آمد شهر، سه ماه کارگری کرد،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد، خواستگار شهری، خواستگار پولدار،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش، فاطمه دیگر نمی خندید.

آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود.

حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی.

پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد.
یک گردنبند بدلی هم خرید، پولش به اصلش نمی رسید،
پولها را گذاشت توی بقچه، شب تا صبح خوابش نبرد.

صبح توی اتوبوس بود، کنارش یک مرد جوان نشست.

- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود، جوان اخم کرد.

نیمه های راه خوابش برد، خواب میدید فاطمه می خندد، خودش می خندد، توی یک خانه یک اتاقه و گرم.

چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام .

صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود؟
- حواست کجاست عمو؟

پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید، جای بخیه های روی کمرش سوخت.

برگشت شهر، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه، بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ، دل برید ، با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود.
...

- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ، صبح شده بود ، تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد.

در بانک باز شد ، حال پا شدن نداشت ، آدم ها می آمدند و می رفتند.

- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود، برگشت، خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد.
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...

جوان شناختش.

- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین.

جوان دزد فرار کرد.
- آییی یی یییییی

مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...

دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .

نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد . همین...

هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی.

بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،

کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 11:28  توسط fatigraph  | 

دارم میام



بعد از سلام باوفا ، حالي نداره حالِ ما
نالت رسيد فداي تو ، جونم بگه براي تو

خوبم ولي چه جوري ، خوبم ولي چه جوري
از دست درد دوري ، از دست درد دوري

دارم ميام بيارمت ، دوست داشتم و دوست دارمت
دارم ميام بيارمت ، دوست داشتم و دوست دارمت



* * * * *


تو نيستي ، غمگينم
دنيا رو در تو مي بينم ، ديگه تنها نمي شينم

دارم ميام بيارمت ، دوست داشتم و دوست دارمت
دارم ميام بيارمت ، دوست داشتم و دوست دارمت


بي خواب و بي تابم ، مجنونم پريشونم
ديگه بسه ، نمي تونم

دارم ميام بيارمت ، دوست داشتم و دوست دارمت
دارم ميام بيارمت ، دوست داشتم و دوست دارمت


* * * * *


بعد از سلام اي دلبري ، تو عالم بي خبري
نالت رسيد با نامه تم ، شادم ولي بي تابتم

خوبم ولي چه جوري ، خوبم ولي چه جوري
از دست درد دوري ، از دست درد دوري

خوبم ولي چه جوري ، خوبم ولي چه جوري
از دست درد دوري ، از دست درد دوري

دارم ميام بيارمت ، دوست داشتم و دوست دارمت
دارم ميام بيارمت ، دوست داشتم و دوست دارمت




+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 6:50  توسط fatigraph  | 

یکدلی

ز یاران دو رو . بگسسته بهتر
در گلخانه . بی گل . بسته بهتر
رها کن شاخه بی برگ و بر را
درخت بی ثمر . بشکسته بهتر

کاشکی میشد پیش کسی سفره دل رو وا کنم

کاشکی میشد یکی باشه . اونو رفیق صدا کنم

تو آسمون یک دلی ستاره ای نمیدمه
بازار بی مهری شلوغ . اما وفا خیلی کمه
دلم از غریب و آشنا پره
هر چه میبینم . همه تظاهره
دلم از غریب و آشنا پره
هر چه میبینم . همه تظاهره

در غم بی همزبانی . کارم از گریه گذشته
خنده هام روی لبانم . سالهاست بیگانه گشته
با که گویم . این همه غم . قصه های سرگذشته
همچو گل پر پر شدنها . راه و رسم سرنوشته

دلم از غریب و آشنا پره
هر چه میبینم . همه تظاهره
دلم از غریب و آشنا پره
هر چه میبینم . همه تظاهره

دریغا یک دلی افسانه گشته
محبت با ریا همخانه گشته
نمیبینم صفایی در گلستان
که بلبل هم ز گل بیگانه گشته
من از صداقت به خود رسیدم
عاشقتر از خود هرگز ندیدم
دار و ندارم یه قلب عاشق
که بوده با خلق همیشه صادق

لم از غریب و آشنا پره
هر چه میبینم . همه تظاهره
دلم از غریب و آشنا پره
هر چه میبینم . همه تظاهره
لم از غریب و آشنا پره
هر چه میبینم . همه تظاهره
دلم از غریب و آشنا پره
هر چه میبینم . همه تظاهره...
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 6:25  توسط fatigraph  | 

یه روز توی عالمه خواب دیدم که یه عالمه از فرشته ها دارن فوج فوج با

 بسته هایی به سمته زمین میان ازشون پرسیدم اینا چیه که دارین با

 خودتون به زمین میبرین گفتن اینا خواسته های مردمه که از خدا خواستن

 که بهشون بده و حاجتشونو برآورده کنه رفتم جلوتر دیدم یه فرشته ایی

 تنها نشسته گفتم مسئولیت تو چیه گفت من مسئوله جمع آوری جوابای

 مردم به خدا هستم ولی کمتر کسی جوابه محبتای خدارو میده پرسیدم

مگه این جواب چیه که کسی اینکارو نمیکنه گفت کاره سختی نیست فقط

یه جمله است اونم اینه:

                                             خدایا ازت متشکرم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:49  توسط fatigraph  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 17:42  توسط fatigraph  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:51  توسط fatigraph  | 

منتظرم
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 14:16  توسط fatigraph  | 

 مي دانم كه اگر هرچه بيشتر از تو بگو يم بيشتر دلتنگت مي شوم. مي دانم كه انگار تو برايم دست نيافتني هستي. مي دانم كه شايد دوسم نداشته باشي., دوست داشتن من هيچ فايده اي ندارد اگر تو مرا نخواهي. مي دانم چطور مرا ديوانه خود كردي. مي دانم جنس عشقت چيست دانم هميشه از چه حرف مي زني. مي دانم دلت دلتنگ چيست. مي دانم نيازمند چه هستي. مي دانم مى خواهي با من چه كني. همه اينها را مي دانم, اما شايد تو اين را نمي داني كه من بي صبرانه مي خواهمت و بي انصافانه دوستت دارم !
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 17:55  توسط fatigraph  | 

گفتم ارزو دارم تو مال من بشی یه روزی

گفت تو این دنیای بی رحم کی به ارزوش رسیده

اونی رو که دوست نداری دنبالت میاد تا اخر

اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده

تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد

رنگ من که هیچی زیبا رنگ اسمون پریده

سرنوشت گریه نداره خودت اینو گفتی اما

تو دل من نمی دونم چرا بازم یه کم امیده

تو منو گذاشتی اما می خوام بنویسم

چقدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 13:9  توسط fatigraph  |