.......دختری عاشق اما

دارم میام



بعد از سلام باوفا ، حالي نداره حالِ ما
نالت رسيد فداي تو ، جونم بگه براي تو

خوبم ولي چه جوري ، خوبم ولي چه جوري
از دست درد دوري ، از دست درد دوري

دارم ميام بيارمت ، دوست داشتم و دوست دارمت
دارم ميام بيارمت ، دوست داشتم و دوست دارمت



* * * * *


تو نيستي ، غمگينم
دنيا رو در تو مي بينم ، ديگه تنها نمي شينم

دارم ميام بيارمت ، دوست داشتم و دوست دارمت
دارم ميام بيارمت ، دوست داشتم و دوست دارمت


بي خواب و بي تابم ، مجنونم پريشونم
ديگه بسه ، نمي تونم

دارم ميام بيارمت ، دوست داشتم و دوست دارمت
دارم ميام بيارمت ، دوست داشتم و دوست دارمت


* * * * *


بعد از سلام اي دلبري ، تو عالم بي خبري
نالت رسيد با نامه تم ، شادم ولي بي تابتم

خوبم ولي چه جوري ، خوبم ولي چه جوري
از دست درد دوري ، از دست درد دوري

خوبم ولي چه جوري ، خوبم ولي چه جوري
از دست درد دوري ، از دست درد دوري

دارم ميام بيارمت ، دوست داشتم و دوست دارمت
دارم ميام بيارمت ، دوست داشتم و دوست دارمت




+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 6:50  توسط fatigraph  | 

یکدلی

ز یاران دو رو . بگسسته بهتر
در گلخانه . بی گل . بسته بهتر
رها کن شاخه بی برگ و بر را
درخت بی ثمر . بشکسته بهتر

کاشکی میشد پیش کسی سفره دل رو وا کنم

کاشکی میشد یکی باشه . اونو رفیق صدا کنم

تو آسمون یک دلی ستاره ای نمیدمه
بازار بی مهری شلوغ . اما وفا خیلی کمه
دلم از غریب و آشنا پره
هر چه میبینم . همه تظاهره
دلم از غریب و آشنا پره
هر چه میبینم . همه تظاهره

در غم بی همزبانی . کارم از گریه گذشته
خنده هام روی لبانم . سالهاست بیگانه گشته
با که گویم . این همه غم . قصه های سرگذشته
همچو گل پر پر شدنها . راه و رسم سرنوشته

دلم از غریب و آشنا پره
هر چه میبینم . همه تظاهره
دلم از غریب و آشنا پره
هر چه میبینم . همه تظاهره

دریغا یک دلی افسانه گشته
محبت با ریا همخانه گشته
نمیبینم صفایی در گلستان
که بلبل هم ز گل بیگانه گشته
من از صداقت به خود رسیدم
عاشقتر از خود هرگز ندیدم
دار و ندارم یه قلب عاشق
که بوده با خلق همیشه صادق

لم از غریب و آشنا پره
هر چه میبینم . همه تظاهره
دلم از غریب و آشنا پره
هر چه میبینم . همه تظاهره
لم از غریب و آشنا پره
هر چه میبینم . همه تظاهره
دلم از غریب و آشنا پره
هر چه میبینم . همه تظاهره...
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 6:25  توسط fatigraph  | 

یه روز توی عالمه خواب دیدم که یه عالمه از فرشته ها دارن فوج فوج با

 بسته هایی به سمته زمین میان ازشون پرسیدم اینا چیه که دارین با

 خودتون به زمین میبرین گفتن اینا خواسته های مردمه که از خدا خواستن

 که بهشون بده و حاجتشونو برآورده کنه رفتم جلوتر دیدم یه فرشته ایی

 تنها نشسته گفتم مسئولیت تو چیه گفت من مسئوله جمع آوری جوابای

 مردم به خدا هستم ولی کمتر کسی جوابه محبتای خدارو میده پرسیدم

مگه این جواب چیه که کسی اینکارو نمیکنه گفت کاره سختی نیست فقط

یه جمله است اونم اینه:

                                             خدایا ازت متشکرم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:49  توسط fatigraph  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 17:42  توسط fatigraph  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:51  توسط fatigraph  | 

منتظرم
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 14:16  توسط fatigraph  | 

 مي دانم كه اگر هرچه بيشتر از تو بگو يم بيشتر دلتنگت مي شوم. مي دانم كه انگار تو برايم دست نيافتني هستي. مي دانم كه شايد دوسم نداشته باشي., دوست داشتن من هيچ فايده اي ندارد اگر تو مرا نخواهي. مي دانم چطور مرا ديوانه خود كردي. مي دانم جنس عشقت چيست دانم هميشه از چه حرف مي زني. مي دانم دلت دلتنگ چيست. مي دانم نيازمند چه هستي. مي دانم مى خواهي با من چه كني. همه اينها را مي دانم, اما شايد تو اين را نمي داني كه من بي صبرانه مي خواهمت و بي انصافانه دوستت دارم !
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 17:55  توسط fatigraph  | 

گفتم ارزو دارم تو مال من بشی یه روزی

گفت تو این دنیای بی رحم کی به ارزوش رسیده

اونی رو که دوست نداری دنبالت میاد تا اخر

اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده

تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد

رنگ من که هیچی زیبا رنگ اسمون پریده

سرنوشت گریه نداره خودت اینو گفتی اما

تو دل من نمی دونم چرا بازم یه کم امیده

تو منو گذاشتی اما می خوام بنویسم

چقدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 13:9  توسط fatigraph  | 

توی خواب و توی رویا رو دلم تو پا گذاشتـــــی

این جا تو بیداری اما. دلمو تنها گذاشتـــــــــی

اومدی با اسب بالدار. تو شبای بی ستــــــاره

اما پس چرا نگفتی که دلم دوست نـــــــــداره

اومدی قدم گذاشتی تو به ارومی تو دنیــــــام

به همون لطافتی که گم شدی توخواب ورویام

اومدی وقتی که شب بود. تو به ارومی کنـارم

افسوس وقتی صبح شد من دیدم تو رو نـدارم

اومدی مثل یه صوفی با نگاهی خیلی ســاده

حتی ذره ای نگاهت از سر چشام زیــــــــــاده

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:13  توسط fatigraph  | 

میگن هرکی دوسته وبلاگیه خوبی داشته

 باشه جاش تو بهشته خوشحال باش که

         مفتی مفتی رفتی بهشت.........

                                             چاکرتیم..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 17:52  توسط fatigraph  | 

مطالب قدیمی‌تر